ای یار بــــا تو دارم گفتاری از رفاقت
زین راه آسمــانی، ميخـواهم استقامت
در واژه دان بگـردم یک واژه برگزینم
آن واژه هست جانان در قلب تا قیـامت
اي قلب درد اين ره بر گــرده ميپسندم
زين صبـر عـارفانه كــو بيشتر شجاعت
اي عشق بـي تو يك دم چشمم ندارد آبي
گر زين وطن گـريزي ميسوزدم ندامت!
خـرسند بودم عمــري در بند ميل باطل
اكنون كـه ياد آرم ميسـوزم از خجالت
اي دل عجب نبيني سـرخي به روي لالـه
مي سوزد از وجودي، كز او كنم حمايت
با هيچ كــس نپيچـم در هيچ من بپيچم!
از هيچ هست گـردم در صبح بي نهايت.
بنــدم به زلف ليلي، تا ليله الحقـــايق
آشفته وار جـويم از اشك جـان رضايت
م.آشفته
