كاش
كاش در عمـق دلــم چشمهء مي ميجوشيد!
هوس خــام زبون، بهــر فنــا ميكـوشيد.
تا چـو كوثر، همه وحدت كنم اين كثرتها
بعد از آن خـــاطر خوبم رخ شب ميپوشيد.
سينــه از حســـرت فرياد، زبانش خاموش
لبم از بوســـه نبستن بــــه لبش ميپوسيد!
اي دريغ از دل بيمـار كــه در بند هـواست
كاش زهــر آب گْنه را ،نه خنــك مينوشيد.
راه بسيـار دراز است و، چه همــت كوتاه!
گـامهــا راه تو را ، كـــاش دوان ميپوئيد.
با دلم گفــت صبا، قصــهء پـروانه و گل
اشكهــا سيل دمـامدم شده، غــم ميشوييد!
هر دم آهنــگ وجودت، به سرم ميزد شاد-
حس عطشـان ظمـيرم، دهــنت مي جوئيد!
ســـوي ميخـانه، تفـرج گه رندان بزرگ-
شامه ام عطــر پراكـــنده حــق ميبوئيد.
دوش در پـرده اســـرار نهــان، مي ديدم!
دست آشفتـه كـه شيــر از دل شب ميدوشيد.
{م.آشفته}
