ای کــه شکوه میــزنی شعـر شراب خورده را
شیـره شـــرم میـــدهی، مستی عقـل برده را
سـرزده نور خـــامشی از لب سـاکت شده ام!
سـر زدم از بیـــخ ببین، گـویش فکـر مرده را
یا کـه تو بــــا شُکـــرِدلم نوای ساز زنده کن
یا کــه خوش التیام ده ایـن دل عشـق سوده را
شمع صفت آتش شــــر در شب مست میخورم
چـــاره جز این چه خاستی عاشق دلسپرده را؟
مستـــی و شعـر و نـای نــی،نوای دلربای وی
کجـاست عیـــش منبسط؟ آدم دل فســرده را؟
فـرح نـور ایــــزدی، شعــله ور است در میان
بـاز نمـا به مــرحمت. قنچـــهء رخ فشرده را!
خوان تو به چشم هوش زن زاویه هــای عاشقی
شهر به شهـر زنده کــن آنهمه لطــف داده را
شیفتگــان شمــس را به نــور شعــر زنده بین
شعر کجاست؟ حق ببین، سورهء مست خوانده را
بیش نگـــویمت سخن، کــه من سکـوت میشوم
تــو خـــوان به آشفتگیم، ثبات نـــور دیده را
م.آشفته
