عشق
سينه را ،بي عشق بايد كشت روزي صد هزار!
تــا نيايد ليلــي انــدر دل، نيايد دل به كار
سينهء بــي عشق را با آتش ايمــان بســـوز
تا كــوير آنجـــا بميرد، زنده گـردد آبشـار
نور ايمـان در كلام خـام من خوابيده است.
گـــر هنر داري هنرمندانه كــن بيدار يار
سـاقدوش راه خــود پـروانه را كـن رهنما
شيره از شهـد حقيقت كن برون در روزگار!
سبز پوشــان شربتي از جـام، حق پويان بگير
لب به شيرين نوشيت همـراه بينم وامخــوار
شور سر مستي در اين ره جو كه مستي ميكند
در هــواي مي شناسي جــان شيرين را شكار.
خــرم آن آزادي بي رنگ چـون بي رنگي اش
خوش ترين رنگ است، اين بي رنگي رخ آشكار
آيه هــا از پيش بيني روي قلبت حـك نمـاي
آن همـــه افــرشتگــان اندر سجودت آبكار
هر چـه ره رفتي به جز ميخانه ابتر مي شود
در ميـــان ره روان درد كــو يـك كـامكار
درد درس آمـوز خواهــم تا بريـزد درد پوچ
همچـو آشفته بر آشـــوبم ز درد پر هـــوار.
م.آشفته