شكسته قــامت تزويــر در سـراي دلم
نشد به جز محبت پــاكش ســزاي دلم
شـراب عاطفه ريزد چــو از كتاب اميد
كجاست؟ گوارا تر از سخنش غذاي دلم
نگــار مكتب ايـا كـــنعبدم فـــرمود
نيست به راه غـربت و غم نشان پاي دلم
تا كه طعم بوسه ها ز كوي جانان هست
كجــا به هـرزه رود پاي با وفــاي دلم
قـرار خسته دلان ، اي نـويد باور و نـور
تويي هميشه و هر جا اميرو مقتداي دلم
مسيح گــاه سحـر ديده بود اشك نيــاز
ز يمن ديده پاكش چه ديد كيميـاي دلم؟
پريد مــرغ طرب زه بام جـان و بگفت
كجــاست مقصد خوبش در انتهاي دلم؟
گرفتم از نفسش دارويي كه در همه عمر
بكـاست درد خسته ام و شد شفـاي دلـم
نسيــم پاك تــري از وراي اين عــالم
رسيد بر دل خونين و شد صفــــاي دلم
زلال چشمه عشقست و بـوي خوب شراب
هميشه قــاتل غمهــاي بي بهــاي دلم
چــه ساحــرانه تو آتش به شعرتشنه زدي
آشفته سوخـتي درون خلوت سراي دلم