نقشهاي زندگي را
من مثال پازلي چيدم
پر از تكرار بود آنجا!
وفاني هر چه ميديدم.
*
خيالي سبز از آن گوشه بر ميخواست
ميرنجيد و مي آشفت!
گويي لحظه اي مي ماند و جان مي كاست.
*
و من با حيرتي آكنده از حسرت!
ميان گفتگومان باز ميمردم
سكوتي بود،
ميان بستر بيماريم بنشسته و افسوس ميخوردم.
*
تجسمها چه زيبا بود ، اما پوچ تو خالي
نسيم زندگيها سرد بود!
آدمكها رنگ رنگ!
مغزهاشان پاك پوشالي.
*
هواي تازه احساس آ نجا رنگ ديگر داشت!
دستها گهواره ترديد!
چشمها آيينه حيرت!
هر چه ميديدي نشان از جنگ ديگر داشت.
*
هزاران سال بود انگار
در غروب ساكن آن شهر در آلود
دلي ازبيكسي نغنود
آنجا سرزميني بود ، نامش : تا ابد انكار .!!
*****
م.آشفته
